در دایره ی بودن افسانه شدم ا ی دوست در مکتب عشق تو رندانه شدم ای دوست
گفتی که تو هم امشب پر کن قدح از ساغر پر کردم و نوشیدم مستانه شدم ای دوست
یک عمر به عشق تو دل در ره کویت بود با قامت بشکسته بی خانه شدم ای دوست
از کوی وفا امشب مستانه سفر کردی چون مرغکی در دامی بی دانه شدم ای دوست
از آتش عشق تو امشب پر و بالم سوخت آن شعله ی سر کش را پروانه شدم ای دوست
درویش چنین گوید در کنج قفس با دل در حسرت آن یار جانانه شدم ای دوست


